خرید بک لینک

دیشب به پُل کردستان فکر میکردم. به سرماخوردگی وحشتناک و عفونتی که تمام جونم رو گرفته بود ،به روحم که به انزوا رفته بود. به درد ! به اون اسفند کذایی که گم شده بودم . تو تاریکی مطلق گرفتاربودم.به بلاگفا که تمام نوشته های مربوط به اون تاریخ رو بی رحمانه بلعید و بخشی از خاطرات من رو حذف کرد! کجا نشسته بودم؟کنار گربه های پارک ساعی ، روی چمنا! درواقع نشسته بودیم! توی شلوغی و گند کاری شب عید ،سین بعد یک هفته جنگ مداوم مجبورم کرده بود برم باهاش حرف بزنم ، صدام از ته چاه تاریکی که توش افتاده بودم در می اومد! خیلی افتضاح! هیچ چیزی برای شنیدن نبود! اون روزا حتی نفس کشیدنم سخت بود. من درد داشتم ، خدا میدونه که درد داشتم ، اما نمیتونستم پیداش کنم. هی از زیر دستم لیز میخورد! منم علاقه ای نداشتم به بالا کشیدن خودم، میخواستم فرو برم تو تاریکی ! بخوابم! برای چند روزی دست خودم هم از خودم کوتاه باشه. منگ بودم و خسته! امیدی نداشتم به خودم برگردم. سین نمیخواست بزاره بیشتر فرو برم. تو چشمام نگاه میکرد و ازم میخواست برگردم! برگشتم؟! نمیدونم!

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت: 11:01

صفحه بندی